تبليغاتX
صندوقچه خاطرات من

خل دیوونه به من گفت بیا بازی ...

 

قوانین بازی اینطوریه :

1-  عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید).
2-  به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.
3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.
4-  به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

اینم جمله من:

*** کاش بجای لبخند زدن میگفتند نه ***

توضیح : اگه به طرف رک بگی نه راحت تری ...

اینا رو هم دعوت کردم ...

سحر . هاشیم .تینا . المیرا . هدا 

***در ضمن سروش هم اینجا نخودیه***

 

+ پست بعدی من در مورد یه اتفاق مهمه ...

حتما بیاین و بخونین ...

 

 | 
بیدار میشی ...

قرصاتو میخوری ...

صبحونه ، اگه گیرت بیاد ...

میری تو حیاط سیگارتو میکشی ...

میای تو اتاق موزیک میذاری و کامنتاتو چک میکنی ...

تلفنت زنگ میزنه ..، شاید هم زنگ بزنی ...

سلام عزیزم و ...........................................................

قطع میکنی و دوباره پای کامپیوتر ...

سروش میزنگه ..، شاید هم بزنگی ...

سلام جگر جان و .......................................................

دوباره پای کامپیوتر ...

فرزاد میزنگه ..، شاید هم تو بزنگی ...

هان چیه و ................................................................

 

ظهر شده ...

نهار باب میلت باشه میخوری و اگه نباشه حتی از اتاقت بیرون نمیای ...

ساعت دو و نیمه ... کلاس داشته باشی میری سر کلاس ...

نداشته باشی میری تو حیاط یه سیگار میکشی و خواب ...

بعد از ظهر اگه شهروز و مهرداد پیله کنن که بری پیشش مجبوری بری با اونا بیرون ...

وگرنه با سروش و فرزاد (بعضی وقتا بهمن هم هست) میری ولگردی  ...

آخر شبه ...

بریم شام بخوریم یا بریم خونه ...

پول داشته باشین میرین ...

نداشته باشین هم ...

الان دیگه اومدی خونه ...

کامپیوترتو روشن میکنی و ...

موزیک ...

خوابت میگیره و میخوابی ...

آره ...

امروزت هم تموم شد ...

 

هیرسا ...

روزای بیهوده ای داری ...

 

 

 | 
امروز یه خاطره تلخ رو نوشتم که طرف خودش برام تعریف کرده ...

قصد نوشتنش رو نداشتم ولی سروش با پستی که داده منو مجبور کرد ...

از زبون خودش مینویسم ...                       (جریان مربوط به سه سال پیشه)

 

اواسط تابستون بود که با کیوان (دوست پسرم) تو خیابون راه میرفتیم که ماشین کمیته کنارمون نگه داشت و با داد و بیداد مارو سوار ماشین کرد که مثلا ببره بازداشگاه ...

یه کم که رفتیم کیوان متوجه شد که مسیر ما یک مسیر عادی نیست ...

داشت میرفت تو بیابون ...

کیوان گفت اینجا کجاست ...       چرا اومدیم اینجا ...

که یکی از اون بسیجی ها با لحن بدی گفت : اومدیم گردش ...

کیوان که متوجه قضیه میشه به اونا حمله میکنه و دو نفری که عقب نشته بودن رو مجروح میکنه و من رو

از ماشین میاره بیرون ...  بهم گفت : تا جایی که توان داری فرار کن ...

دستامون تو  هم بود و دویدیم به طرف جاده که ...

ولی اونا با ماشین بودن ...                          دوباره گرفتنمون ...

اونقدر کیوان رو زدن که بیهوش شد ...

به زور لباس های منو در آوردن و .........

مارو اونجا ول کردن ...

سه چهار ساعت بعد یه ماشین که از اون جاده رد میشد مارو سوار کرد ...

ولی چه فایده ...                     کیوان از شدت خون ریزی و ضربات رفت توی کما و ...

بعد از یه هفته مرد ...

اونا رو پیدا کردم و کارشون رو به دادگاه کشیدم ...

ولی بعد از یک سال درد سر ...

اونا ثابت کردن که بیگناهند ...

گفتن کیوان با اسلحه به اونا حمله کرده ...

اونا هم که اسلحه نداشتن مجبور شدن کتکش بزنن ...

من هم به جرم فاحشه بودن و ایجاد پاپوش برای افراد بسیجی ...

به ۶۰۰ ضربه شلاق و ۶ ما زندان محکوم شدم ...

 

چشمای این دخترک در طول تعریف کردن این خاطره حتی یک لحظه هم بدون اشک نبود ...

 

سروش عزیز ...

ببین که این طور جنایت ها هم وجود داره و کار اون انگلی که با شش تا زن گرفتنش در برا بر اینا فقط یه

تفریح ساده حساب میشه ...

 

 | 
سلام ...

بلاخره اومدم ...

البته خوشحال ...

بلاخره بعد از دو سه ماه دیدمش ...

این سه چهار روز واقعا لذت بخش بود ...

 | 
تبریک میگم ...

سال نو مبارک ...

 

چی چیو مبارک ؟!...

کدوم تبریک ؟!...

عیدی که بیاد و عزیزت کنارت نباشه دیگه تبریک گفتن نداره ...

 

اه ...

 

هر وقت که خواستم برم پیشش یه جوری برنامه هام بهم خورد ...

انگار کائنات داره با تمام وجودش با عشق من مقابله میکنه ...

 

بلاخره یه روز تلافیه این دلتنگی ها رو سرش در میارم ...

میپرسی سر کی ؟!...

خوب معلومه سر همون کسی که سایه من و اون رو با تیر میزنه ...

 

وای خدا ...

یکی یه چیزی بگه ...

دلم داره میترکه ...

 

... دارم میمیرم ...

 

 

 | 

از یکی خوشت میاد .                                  اول بهش فرکانس میدی ...

بعد سر صحبتو باز میکنی .                          بهش شماره میدی ...

باهاش دوست میشی .                              صمیمی تر میشی ...

ابراز علاقه و وابستگی میکنی .                  میگی عاشقشی ...

دعوتش میکنی خونتون و ...                         بهش پیشنهاد سکس میدی .  

 هه ...                                                       طفلکی دختره ...

 دوست داره .                                              بهت اعتماد داره .          

  شاید نخواد ...                                           ولی قبول میکنه .                        

حالا به خواستت رسیدی ...                           دیگه لازمش نداری .

 سعی میکنی بپیچونیش .                           حالا هم ولش کردی ...

 

درسته که تو اولین نفری نیستی که اونو میکشه ...

 

ولی شاید آخرین نفر باشی ...

مرد باش ...

 

هیچوقت بخاطر این غریزه لعنتی ...

به دروغ  ابراز عشق نکن ...

 

***عشق مقدس تر از این حرفاست***

 

 

 | 
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Desert Template

template id : TBF_006 template name : Desert

waitting

هیرسا

http://waitting.blogfa.com

صندوقچه خاطرات من

هیرسا...

متولد 1 اردیبهشت ماه 1368 ساعت 1 بعد از ظهر روز جمعه.

دست چپم.

با هر رنگی که بگین حال میکنم ولی آبی رو دوست دارم...

دوست دارم حرفام منطقی باشه تا همیشه حرف من و موافقین با من درست باشه.
با اینکه در خیلی از مواقع چوب عجله کردنم رو خوردم اما بازم عجله میکنم.
عاشق معرفت و مرامم اما هیچ وقت نتونستم یه رفیق با مرام پیدا کنم.
به کسایی که واسه من با دیگران فرق دارن با دست چپ دست میدم.چون مقتقدم دست دادن نشانه رابطه است(حالا این رابطه یا نزدیکه و یا معمولی)واین دوتا باید با هم فرق داشته باشن.

پسرم ...

از دخترا خوشم میاد و از روابط دوستانه با اونا لذت میبرم.
اگه با کسی راهی شروع کنم تا آخرش همراش میمونم(چه دختر چه پسر).از نیمه راه بودن بدم میاد.
دوست دارم مهربون باشم.
نمیخوام بد اخلاق باشم ، اما وقتی عصبانی میشم از خودم خوشم میام.
حرف منتقی میزنم تا همیشه حرف ، حرف من باشه ولی اهل زور گفتن نیستم.
یه مشکل فنی هم دارم که بهش میگن بد دهنی ، با این حال همیشه میگن طرف(هیرسا)با ادبه...!!!
البته سعی نمیکنم مودب باشم.فکر کنم ژنتیکیه...!
علاقه ای به بازگشت به دوران کودکی ندارم.
خیلی دل رحم...
دوست دارم فقط خوبی ها رو ببینم.
بدی هارو به دلم راه نمیدم ، واسه همین زود یادم میره.اگر هم راهی باشه به دلم(چه خوبی چه بدی)یک طرفه است ، یعنی هیچوقت بیرون نمیره.(اما کینه توز نیستم)

خدا رو دوست دارم... Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free rtl Blog Templates Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt