تبليغاتX
صندوقچه خاطرات من

صندوقچه خاطرات من

  • رفتم که ببینم ...

           ولی نشد ...

  • رففتم که بگم ...

          ولی نشد ...

       .................................

  • فریاد زدم ...

          آواز میخوند ...

          صدامو نشنید ...

  • گریه کردم ...

          بارون گرفت ...

          اشکامو ندید ...

  • زانو زدم ...

          به آسمون نگاه میکرد ...

          منو ندید ...

........................................

  • رفتم که بشه ...

          ولی نشد ...

..............................................................................................

آره رفتم که همه نکرده ها رو انجام بدم ولی ...

همه چیز تموم شد ...

 

 پ ن : دارم فراموشش میکنم ...

پ ن : گذشته ام رو هم همینطور ...

پ ن : شاید هم خودم رو ...

+نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت19:17توسط هیرسا | |

 

 

   شبای قدر خونه ما ...

   مراسم احیا ......

   بیرون تا نصف شب ...

   خوراک پارک با سالاد فرزاد و سروش ...

   بوی دعا ...

   سرما خوردم !...

   .

   .

   آهای بالایی ...

               شرمنده ام ...

 

 

 

   پ ن : بعد از مراسم خونه خودمون میگم میرم مهدیه .

   پ ن : بعد از مراسم خونه خودمون میرم قدم میزنم !...

   پ ن : مراسم شب قدر ربطی به اسلام نداره ، یه وقت اشتباه نکنی.

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/06/31ساعت14:21توسط هیرسا | |

 

   پدر و مادر ها میگن ...

 

   والدین مثل باغبون اند و بچه ها مثل درختی که میکارند تا از میوه اون که

    موففیتشه لذت ببرند ...

    پدر عزیزم ...

   ممنونم که درخت بلوط وحشی کاشتی تا خودرو باشه و زحمتت رو کم کنه ...

 

   امیدوارم کمرم بخشکه ولی هیچوقت مثل تو پدری نکنم ......

 

 

  • پ ن : جدیدا کمی بی شعور شدم !...
  • پ ن : فقط یه پست بود ...

 

+نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت9:0توسط هیرسا | |



   میگن اولین بوسه ...،

   شیرین ترین بوسه هاست .........
   .
   .
   .
   .
   .
   .
   .
   .

   و چه تلخ بود شیرین ترین بوسه ما !.........






    پ ن : بد موقع تشنه لبای هم شدیم ...
    پ ن : گفتم که ، بخت که برگردد گوز به هنگام نماز آید ...
    پ ن : این تیک لعنتی من لبامو خشک میکنه ...


+نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت1:21توسط هیرسا | |

سلام دوستام ......

بعد از این همه مدت بلاخره اومدم ...
از همه دودستایی که از من جوابی نگرفتن شرمنده ام .
آخه یه دفعه ای شد .
یه دفعه افتادم تو بهبههء کار و درآمد و ...
توی یه شرکت ساختمونی به عنوان طراح استخدام شدم ...
تو این مدت فقط سروش و فرزاد بودن که تعامل زیادی با من داشتن ...
جو شغل جدید طوری بود که نمیتونستم برای خودم و وبلاگم وقت اضافی تدارک ببینم ...
حالا با استخدام سروش به عنوان گرافیست توی همون شرکت وقت بیشتری دارم ...
راستی در مورد قالب وبلاگم ..،
داغون (شایدم داقون) شده بود ...
فعلا همین یکی رو داشتم ...
اگه قالب مناسبی سراغ دارین بگین ...

دلم واسه اینجا و آدماش خیلی تنگ شده بود ...
من اومدم ...
شما هم بیاین .........



+نوشته شده در جمعه 1387/05/18ساعت13:20توسط هیرسا | |

خل دیوونه به من گفت بیا بازی ...

 

قوانین بازی اینطوریه :

1-  عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید).
2-  به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.
3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.
4-  به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

اینم جمله من:

*** کاش بجای لبخند زدن میگفتند نه ***

توضیح : اگه به طرف رک بگی نه راحت تری ...

اینا رو هم دعوت کردم ...

سحر . هاشیم .تینا . المیرا . هدا 

***در ضمن سروش هم اینجا نخودیه***

 

+ پست بعدی من در مورد یه اتفاق مهمه ...

حتما بیاین و بخونین ...

 

+نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت15:10توسط هیرسا |