تبليغاتX
صندوقچه خاطرات من

صندوقچه خاطرات من

دوسش دارم......

اونقدر که می خوام تا آخر عمر به پاش بمونم.

خیلی بهش وابسته شدم.

برام همیشگی شده ، درست مثل نفس.

فقط یه فرقی با نفس داره ، اون هم اینکه ،

بعضی وقت ها یادم میره که دارم نفس میکشم ،

ولی اون هیچوقت از یادم نمیره.

 

دلم زود به زود براش تنگ میشه ،

آخه خیلی از همدیگه دوریم ،

من تو این شهر و اون تو یه شهر دیگه.

این جدایی بد جوری داره ما رو آزار میده ،

اما بازم دل سرد نمیشم.

 

دلم لک زده واسه دیدنش ،

واسه بغل کردنش ،

واسه بوسیدنش ،

چه کنم که پیشم نیست...!

تنها آرزویی که دارم اینه که واسه همیشه پیشم باشه.

 

حس میکنم داره یه اتفاقاتی تو دلم میفته ،

اما باورم نمیشه...!

آخه...،

یه روز به خودم قول دادم ،

که دیگه هیچوقت عاشق نشم.

اما حالا......

نمیدونم ،

شاید عاشقش شدم.........

+نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت14:54توسط هیرسا | |

کاش باران بودم ،

تا غبار غمهایت را میشستم......

کاش نسیم بودم ،

تا صورتت را نوازش می کردم......

اما افسوس.........!

نه بارانم و نه نسیم...!

اما هرچه هستم ،

دوستت دارم

+نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت12:27توسط هیرسا | |

من گريزانم از اين

خسته ترين شکل حيات

و از اين غربت تلخ


که به اجبار به پايم بستند......

+نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت12:30توسط هیرسا | |

رفتی امّا یک نفر در انتظارت مانده است

 چشمی از جنس بهاران داغدارت مانده است

 آشنا دیگر نگاهت را دریغ از ما مدار

چشم هائی مثلِ دریا بی قرارت مانده است

 بی گناهی خوب می دانم گناهت عاشقی است

بی وفا در یاد ما تنها غبارت مانده است

من برای چشم هایت قصّه می گویم عزیز

 قصة آواره ای که سر بدارت مانده است

 آشنای دست های ساده و رؤیائی ام

 رفتی اما یک نفر در انتظارت مانده است......

+نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت11:25توسط هیرسا | |

کاش ای تنها امید زندگی

                                 می توانستم فراموشت کنم

یا شبی چون آتش سوزان عشق

                                 در مهیب سینه خاموشت کنم

کاش آن شب از گلستان خیال

                                 ای گل زیبا نمی چیدم تو را

تا بسوزم در فراق و دوریت

                                 کاش من هرگز نمی دیدم تو را

+نوشته شده در دوشنبه 1386/09/19ساعت13:15توسط هیرسا | |

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

+نوشته شده در دوشنبه 1386/09/19ساعت12:20توسط هیرسا | |

تو چقدر ساکت و نجیب

سر به زیر می آیی!

از بلندای گردنه های خوش ییلاق

ژرف، وهمناک و زیبا

ترانه هایت را میخوانم با بارانی که از چشم خانه ام جاری است

جای به من بده تا در غمگین ترین لحظه هایت بیتوته کنم

 

شانه به شانه ات

پا به پایت و نفس در نفس هایت

اینجا، خانه دیگر آفتاب گیر نیست

همسایگان

مهربانی را از یاد برده اند

جدالی است بین ما و ایشان که تمام آسمان را ازمصاحبت این چند نفس که مانده است گرفته اند

تو را در شبی باران ریز

در هوهوی زمستانی سرد

فراموش خواهم کرد

اما بگو، بگو با جای دستهای داغت بر تنم چه کنم؟!

+نوشته شده در جمعه 1386/09/16ساعت22:11توسط هیرسا | |