تبليغاتX
صندوقچه خاطرات من

صندوقچه خاطرات من

بیدار میشی ...

قرصاتو میخوری ...

صبحونه ، اگه گیرت بیاد ...

میری تو حیاط سیگارتو میکشی ...

میای تو اتاق موزیک میذاری و کامنتاتو چک میکنی ...

تلفنت زنگ میزنه ..، شاید هم زنگ بزنی ...

سلام عزیزم و ...........................................................

قطع میکنی و دوباره پای کامپیوتر ...

سروش میزنگه ..، شاید هم بزنگی ...

سلام جگر جان و .......................................................

دوباره پای کامپیوتر ...

فرزاد میزنگه ..، شاید هم تو بزنگی ...

هان چیه و ................................................................

 

ظهر شده ...

نهار باب میلت باشه میخوری و اگه نباشه حتی از اتاقت بیرون نمیای ...

ساعت دو و نیمه ... کلاس داشته باشی میری سر کلاس ...

نداشته باشی میری تو حیاط یه سیگار میکشی و خواب ...

بعد از ظهر اگه شهروز و مهرداد پیله کنن که بری پیشش مجبوری بری با اونا بیرون ...

وگرنه با سروش و فرزاد (بعضی وقتا بهمن هم هست) میری ولگردی  ...

آخر شبه ...

بریم شام بخوریم یا بریم خونه ...

پول داشته باشین میرین ...

نداشته باشین هم ...

الان دیگه اومدی خونه ...

کامپیوترتو روشن میکنی و ...

موزیک ...

خوابت میگیره و میخوابی ...

آره ...

امروزت هم تموم شد ...

 

هیرسا ...

روزای بیهوده ای داری ...

 

 

+نوشته شده در جمعه 1387/01/30ساعت13:49توسط هیرسا | |

امروز یه خاطره تلخ رو نوشتم که طرف خودش برام تعریف کرده ...

قصد نوشتنش رو نداشتم ولی سروش با پستی که داده منو مجبور کرد ...

از زبون خودش مینویسم ...                       (جریان مربوط به سه سال پیشه)

 

اواسط تابستون بود که با کیوان (دوست پسرم) تو خیابون راه میرفتیم که ماشین کمیته کنارمون نگه داشت و با داد و بیداد مارو سوار ماشین کرد که مثلا ببره بازداشگاه ...

یه کم که رفتیم کیوان متوجه شد که مسیر ما یک مسیر عادی نیست ...

داشت میرفت تو بیابون ...

کیوان گفت اینجا کجاست ...       چرا اومدیم اینجا ...

که یکی از اون بسیجی ها با لحن بدی گفت : اومدیم گردش ...

کیوان که متوجه قضیه میشه به اونا حمله میکنه و دو نفری که عقب نشته بودن رو مجروح میکنه و من رو

از ماشین میاره بیرون ...  بهم گفت : تا جایی که توان داری فرار کن ...

دستامون تو  هم بود و دویدیم به طرف جاده که ...

ولی اونا با ماشین بودن ...                          دوباره گرفتنمون ...

اونقدر کیوان رو زدن که بیهوش شد ...

به زور لباس های منو در آوردن و .........

مارو اونجا ول کردن ...

سه چهار ساعت بعد یه ماشین که از اون جاده رد میشد مارو سوار کرد ...

ولی چه فایده ...                     کیوان از شدت خون ریزی و ضربات رفت توی کما و ...

بعد از یه هفته مرد ...

اونا رو پیدا کردم و کارشون رو به دادگاه کشیدم ...

ولی بعد از یک سال درد سر ...

اونا ثابت کردن که بیگناهند ...

گفتن کیوان با اسلحه به اونا حمله کرده ...

اونا هم که اسلحه نداشتن مجبور شدن کتکش بزنن ...

من هم به جرم فاحشه بودن و ایجاد پاپوش برای افراد بسیجی ...

به ۶۰۰ ضربه شلاق و ۶ ما زندان محکوم شدم ...

 

چشمای این دخترک در طول تعریف کردن این خاطره حتی یک لحظه هم بدون اشک نبود ...

 

سروش عزیز ...

ببین که این طور جنایت ها هم وجود داره و کار اون انگلی که با شش تا زن گرفتنش در برا بر اینا فقط یه

تفریح ساده حساب میشه ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20ساعت14:9توسط هیرسا | |

سلام ...

بلاخره اومدم ...

البته خوشحال ...

بلاخره بعد از دو سه ماه دیدمش ...

این سه چهار روز واقعا لذت بخش بود ...

+نوشته شده در یکشنبه 1387/01/18ساعت14:8توسط هیرسا | |

تبریک میگم ...

سال نو مبارک ...

 

چی چیو مبارک ؟!...

کدوم تبریک ؟!...

عیدی که بیاد و عزیزت کنارت نباشه دیگه تبریک گفتن نداره ...

 

اه ...

 

هر وقت که خواستم برم پیشش یه جوری برنامه هام بهم خورد ...

انگار کائنات داره با تمام وجودش با عشق من مقابله میکنه ...

 

بلاخره یه روز تلافیه این دلتنگی ها رو سرش در میارم ...

میپرسی سر کی ؟!...

خوب معلومه سر همون کسی که سایه من و اون رو با تیر میزنه ...

 

وای خدا ...

یکی یه چیزی بگه ...

دلم داره میترکه ...

 

... دارم میمیرم ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/01/05ساعت13:10توسط هیرسا | |